تبليغاتX
لونا دالتون

لونا دالتون

دفترچه خاطرات یه کاگرل

زيست شناسي براي احمق ها

ميل كوچولو داره به ما زيست شناسي درس مي ده و اصرار داره اين درس، به درد بچه هاي باهوش ميخوره. رو همين حساب ماها كه يه كم ادعامون مي شه سعي مي كنيم وانمود كنيم خوب گوش ميديم.

 

ديروز سر كلاس بهمون گفت اگه يه مارمولك زنده بندازيم تو ليوان ليموناد يه آدم ديگه، مي تونيم بكشيمش. من و اد تصميم گرفتيم اين كار رو بكنيم... اما خيلي سخت بود. ما فقط ميخواستيم لوك رو اذيت كنيم نمي خواستيم بكشيمش ...

 

با هزار زحمت خودمون رو راضي كرديم و مارمولك رو برديم دفتر شهرداري. انداختيمش تو يه بطري پر و تيره رنگ كه از بيرونش مشخص نباشه چي توشه. بعد هم پا رو گذاشتيم به فرار.

 

كل روز رو تو بيابون هاي داگ سيتي گذرونديم و وقتي برگشتيم قلبمون از هيجان شنيدن خبر مرگ اون خائن مي تپيد...

 

اما نمي دونم چرا بدون اينكه دست خودم باشه، اشكهام همين طور گوله گوله از صورتم پايين مي ريختن. ادي هم حال و اوضاع بهتري نداشت. اين شد كه ...

 

وقتي ديدمش كه سوار جالي بي خيال و آروم داره مي ره طرف بار سينتيا ... از خوشحالي جيغ كشيدم.

 

آره ... من دلم مي خواد اذيتش كنم اما نمي خوام بميره...

+ نوشته شده در  89/11/26ساعت   توسط خواهر کوچیکه دالتون ها   | 

تربيت به شيوه ي دالتوني

ننه دالتون مي گه بچه نبايد ياد بگيره كه هر چيزي رو با گريه و هوچي بازي به دست بياره. اگه نه عادتش مي شه ... مي گه اگه بچه ات جيغ كشيد و تو سر خودش زد محلش نگذار تا آروم بشه ... بعد برو ببين چي مي خواد ...

 

آره ... لوك دالتون داره ما رو تربيت مي كنه. اگه هم بيشتر از اين پامونو از گليممون درازتر كنيم واسه خوددمون بدتر مي شه ...

 

سطل آب رو گذاشته بوديم روي در شهرداري و منتظر بوديم كلانتر نفرت انگيزمون آقاي لوك خوش شانس ازش رد بشه تا آب بوگندو رو سرش بريزه ... اما اون كسي كه با عجله رفت كلانتري ... داداش بزرگه ي خودم بود! ...

 

طفلكي جو! البته بهم چيزي نگفت اما ...

+ نوشته شده در  89/09/29ساعت   توسط خواهر کوچیکه دالتون ها   | 

انگار نه انگار

ارابه ی لیمونادها رو چپه کردیم و کل بطری های لیموناد سینتیا رو شکستیم. به خاطرش گِرِگ بيچاره كلي از زنش كتك خورد ...

 

تو ظرف آب جالينگ ، دو تا بطري عرق خالي كرديم ، اسب بيچاره تمام روز حتي نمي تونست رو دست و پاهايش وايسه ...

 

از طرف لوك ، واسه ميل كوچولو نامه ي بي شرمانه نوشتيم و باعث شديم ميلي تو كل شهر آبروش رو ببره ...

 

اما هيچ كدوم فايده نداشت . اون لعنتي هنوز هم به ما توجه نمي كنه. يه تيكه چوب از ستون چوبي كنار شهرداري مي كنه ، بين دندون هاش مي گيره و هي اينطرف و اونطرف مي بره . بعد هم به كارهاي ما نگاه مي كنه و حتي يه لبخند تحقير آميز هم نمي زنه ... هيچي كه هيچي ... انگار نه انگار .

+ نوشته شده در  89/06/08ساعت   توسط خواهر کوچیکه دالتون ها   | 

فکر کنم فکر می کنه ...

هیچ کاری نکرد !

حتی از اتاقش بیرون نیومد! سگ بیچاره نزدیک سه چهار ساعت زوزه کشید اما اون حتی از اتاقش بیرون نیومد.

فکر کنم فکر می کنه اگه به ما بی محلی کنه ، ما هم حس مي كنيم آدم حسابمون نكرده و مي ريم رد كارمون ولي اينطوري نيست.

لونا بلده بجنگه ... ! لونا بيد نيست ، خود باده!

مي خوام بدونم اگه بريم سراغ جالينگ (اسبش رو مي گم) چطوري مي تونه بي خيالي طي كنه !

داريم با اد نقشه مي كشيم ... سر گروه متنفران از لوك خوش شانس ، خيلي شلوغه!

+ نوشته شده در  89/05/21ساعت   توسط خواهر کوچیکه دالتون ها   | 

ماموريت غير ممكن

من و اد از سمت راستش اومديم. تيم هوستون و هيلاري واكر از سمت چپ

جاني كروز و پنلوپه كينگ جنوب خيابون رو بسته بودن و تامارا هوستون هم تو كوچه دنبالش كرده بود. دوون دووون اومد و تو دام ما افتاد.

هفت نفري ريختيم سرش ، مي خواستيم كتكش بزنيم ولي بيشتر از اون مي خواستيم يه كاري بكنيم معلوم شه كتك خورده ، واسه همين به غير اينكه كلي با چوب و چماق به دست و پاش كوبيديم ، يه بطري آبجوي كامل رو ريختيم تو يه ظرف و به زور بهش خورونديم.

آبجو يه كابوي گنده و قوي هيكل رو تكون هم نمي ده اما اون بيچاره وقتي بالاخره رهاش كرديم تلو تلو مي خورد و تعادل نداشت. واسه همين مي خورد به در و ديوار و زخم هاي بدن خودش رو بيشتر مي كرد.

من از بچه ها تشكر كردم و قرار شد كه با هم قسم بخوريم واسه انتقام گرفتن از لوك هميشه همه ي سعي مون رو بكنيم. بعدش من رو به هتل داگ سيتي كردم و داد كشيدم :‌

- اين از سگت لوك ، نوبت خودت هم مي رسه!

بعدش هم ادي، بوشوگ رو راهنمايي كرد كه بره جلوي هتل ، جايي كه صاحبش بتونه اولين كاردستي بچه هاي داگ سيتي رو خوب تماشا كنه!

+ نوشته شده در  89/05/02ساعت   توسط خواهر کوچیکه دالتون ها   | 

گرفتمش

گرفتمش تو دستهام ... بوی گند می داد. لزج و نفرت انگیز و لجنی بود. من طبعم قویه ، کم پیش می آد از یه چیزی بدم بیاد اما داشت حالم به هم می خورد .

پیش خودم گفتم ، انگیزه ی قوی باعث می شه آدم خیلی کارها بکنه ... اون پسر آبروی خاندان دالتون رو برده بود. یه نفر باید پیدا می شد که بهش بفهمونه چقدر کار و رفتارش نفرت انگیزه ...

خیانت خیانته ... آدمی که یه بار خیانت کنه باز هم انجامش می ده. لوک یه بار به مادرش خیانت کرد و دزد شد ، وقتی پدر و مادرش مُردن به دالتونها خیانت کرد و شهردار سیار شد.

اسمش اینه که اون لعنتی شهردار داگ سیتیه ولی تو تمام شهرها می گرده ، دنبال طعمه های بزرگه ...

من و ادی یه طعمه ی بزرگ براش دست و پا کردیم. یه موش مرده ی بوگندو ...

اولش که وارد می شه متوجه بوی گند نمی شه چون بوی عرق خودش کامل بینی اش رو پر کرده ... اما شب ...

این تازه اولشه لوک دالتون

+ نوشته شده در  89/03/17ساعت   توسط خواهر کوچیکه دالتون ها   | 

به کسی اعتماد نکن لوک، حتی به آینه

من و ادی روی تمام چاله پاچال های داگ سیتی رو با علف خشک و کارتون پوشندیم تا اونها رو نبینه و توشون سقوط کنه

من و هر چهار تا داداشم به تمام مغازه دارهای داگ سیتی اعلام کردیم اگه بهش چیزی بفروشن با ما طرفن

من و ننه دالتون به تمام دخترا اعلام کردیم اجازه ندارن حتی بهش یه لبخند بزنن

من و خودم با هم عهد بستیم حال پسرعموی خائنمون رو جا بیاریم. آره لوک ... می دونم که احتمالا به نظرت من یه دختربچه ی کوچولو بیشتر نیستم اما یادت می دم هیچ وقت دشمنت رو دست کم نگیری !

+ نوشته شده در  89/03/02ساعت   توسط خواهر کوچیکه دالتون ها   | 

اسب سرخ

همون اول بایستی زهر چشم می گرفت از همه ، به خاطر همین یه راست رفت به کافه ی سینتیا، فقط گِرِگ بهش سلام داد :

- هی لوک

- هی گرگ ...

و همین ، هیشکی یه کلمه هم حرف نزد. جوون تر ها ناخوداگاه دستشون رو بردن سمت کمربنداشون و قنداق های فلزی هفت تیر ها رو لمس کردن، از یه طرف خیلی باحال بود که بتونن لوک خوش شانس رو ضایع کنن، از یه طرف هم همه می دونستن اون کابوی با کسی شوخی نداره و دستش خیلی سریعه ، حتی سریع تر از سایه اش !

روبروی بار ایستاد. همه می دونستن که فقط لیموناد بدون الکل می خوره ، یه لکه ی ننگ واسه عرق خورای تگری زن داگ سیتی ... اما اون کدوم کارش مثل آدمی زاده؟

بعدش به گمونم مک لوگان بود که جرات کرد واسه لوک هفت تیر بکشه ... من از لوک دل خوشی ندارم اما مک لوگان حقش بود. هر وقت که یاد گریه های استوارت بدبخت تو سری خور می افتم دلم می خواد گوشت این مرد رو بگیرم زیر دندونام و یه جا بکنم .

مک لوگان نقش زمین شد با بازویی که یه تیر دو میلی متری با نشون «اسب سرخ» روش کنده شده بود. من که ندیدم، ننه دالتون بیرون رفتن ما پنج تا رو از خونه قدغن کرده بود، اما همه ی اینا رو ادی برام تعریف کرد ... منم مثل اد معتقدم ... لوک خوش شانس، حسابی برگشته و چهارستون مغز و بدنش هم سالمه ...

+ نوشته شده در  89/02/21ساعت   توسط خواهر کوچیکه دالتون ها   | 

خانواده دالتون

بابای لوک ، یه سارق حرفه ای بود. اما تو زندگی اش یه اشتباه بزرگ کرد... عاشق شد! البته این بزرگترین اشتباه زن عمو هم بود.

 اون دو تا عاشق شدن و زندگی تنها پسرشون به باد رفت. چون اون بچه رو پاهای زنی بزرگ شد که هی تو گوشش خوند دزدی بده ... بعدش از شونه های مردی بالا رفت که دزدی افتخار خونوادگی اش بود.

عمو دالتون، هیچ وقت لوک رو با خودش واسه کار نمی برد. با زن عمو دعوا داشتن و اون نمی خواس لوک رو هم از زن عمو بگیره اما پسری  که یه عمری با زنا دمخور بشه ، اخلاق زنونه پیدا می کنه.

مث من که یه عمری با مردا دمخور بودم و الان بلد نیستم دامن پام کنم.

البته لوک یه مدتی دزدی می کرد. با داداشای من نه ، اما بالاخره میراث خانواده ی دالتون رو که مهارت تو شغلشون بود حفظ و آبروداری می کرد.

اما الان چی ؟! به وقتی که بچه بود کاری ندارم. لوک دالتون نصف زندگی اش رو به خاطر خوشایند باباش مث اون زندگی کرد. فک می کرد عمو دالتون فکر می کنه اون بی عرضه اس که با خودش نمی بردش سر کار ... واسه همین می خواس ثابت کنه عرضه اش رو داره ، تو همون نصفه مادرش دق مرگ شد همون هم باعث شد وارد نصفه ی دوم بشه

نصفه ای که از الان ، احتمالا تا آخر عمرش باشه ، می خواس مث مامانش پاک و مطهر زندگی کنه ...

با خودم موندم واسه خودش هم یه نصفه می گذاره یا نه؟ یه نصفه از زندگی که مث خودش زندگی کنه ...

 

+ نوشته شده در  89/02/07ساعت   توسط خواهر کوچیکه دالتون ها   | 

یه کابوی غریب و تنها

اسبش قبراقه اما خودش که اون رو نیشسه ، شونه هاش افتادن ، سرش هم همینطور ، یه تیکه علف رو بین دندون هاش گرفته و با زبونش این ور و اون ور می کنه .

لباش به خاطر آفتاب و چند روز متوالی اسب سواری، قارچ قارچ شده و دورش سفیدک زده. اون قسمتی از بینی اش که از سایبون کلاه بیرون بوده، سوخته و سیاه شده .

چشماش زیر کلاه لبه پهنش قایم شدن و معلوم نیست چه حسی دارن ...

افسار اسب رو خیلی شل تو مشتش گرفته و پاهاش یه طوری که انگار خواب باشه بی اختیار به کپل اسب می خورن و دوباره از اون جدا می شن ...

اما چیزی که بیشتر از همه ما بچه های داگ سیتی رو می ترسونه ، دو تا هفت تیر قنداق طلا است که دور کمرش بسته و یه جورایی به نمایش عمومی گذاشته ...

لوک خوش شانس برگشته ...

+ نوشته شده در  88/12/23ساعت   توسط خواهر کوچیکه دالتون ها   |